شمارهٔ ۲۸۶
بهشت را سر کوی او نشان دادندبه یاد او همه حوران ز شوق جان دادند
کشید عقل به پرگار وهم دایرهایچو شد تمام بدان نقطهٔ دهان دادند
چو حرف عشق برین لوح بیست و نه آمدالف که هیچ ندارد بدان میان دادند
دلم به روز ازل لاف عاشقی میزدبلا و محنت و رنج و غمش از آن دادند
به آشکار بتان گر دلی ز ما بردندهزار جان به عوض باز در نهان دادند
غرض حقایق اسرار سرّ وحدت بودمرا که غوطه در این بحر بیکران دادند
چو گشت حلقه به گوش غلام او ناصربه ملک عشق به سلطانیش نشان دادند