شمارهٔ ۲۸۵
هرکس حکایتی ز جمالت شنیدهاندور نه به دیده صورت رویت ندیدهاند
چون رو به روی تو ننهادند از چه رویعشاق را چو زلف تو سرها بریدهاند
در جستوجوی قامت سرو تو عاشقانبی پا و سر چو آب به هر سو دویدهاند
پروانگان که در طلب شمع میپرندپرها بسوختند و به همت پریدهاند
آنان که تشنهٔ لب شیرین تو شدندفرهادوار کوه و بیابان بریدهاند
تا شکّر وصال تو کی میرسد به کامباری به نقد زهر جدائی چشیدهاند
گلها که میدهند دل خویش را به باداز باد صبح بوی وصالت شنیدهاند
ناصر ز جان گذشت در این ره که صادقاناز جان گذشتهاند و به جانان رسیدهاند