شمارهٔ ۱۵
نرگس مستت نشانده همچو گل در خون مراکی رود چون غنچه مهر تو ز دل بیرون مرا
روی خود بر رو نهد، صبح ابد لیلی تو رابوسهای بر رو زند، روز جزا مجنون مرا
همچو گردونم ز دل بیرون نیاید مهر توور بگرداند به سر مهر تو چون گردون مرا
راندم آب چشم گلگون، رفت بر خاک درتزود با منزل رساند گرم رو گلگون مرا
در پس دیوار عزلت تنگدل بنشستهامهمچو سایه چند کاهد مهر روز افزون مرا
من سر واعظ ندارم مطرب آهنگی بسازگو برو افسانه خوان، دیگر مخوان افسون مرا
دی سرشکم گفت ناصر ریختم خون دلتبر در دلدار میترسم که گیرد خون مرا