گنج

شمارهٔ ۱۴

۹ بیت
ای چشم تو کشیده، ابروی چون کمان راتیری که می‌گشایی، از ما طلب نشان را
آن دم که تیر غمزه،‌ بر بی‌دلان گشاییمرغ از هوا در آید، از بهر جان فشان را
من در میان جانت، چون نی کمر ببستمتا تو به قصد جانم، بربسته‌ای میان را
از سیم آب دیده، هر چشم من چو کانی استبا زلف تو به سودا،‌ بگشاده‌ام دکان را
تا چشم مست تو می، نوشد ز خون جانمچون جام بر کف دست،‌ بنهاد‌ه‌ایم جان را
باد صبا جهان شد، از بند دام زلفتترسم به یک سر موی،‌ بندی همه جهان را
نام حیا برآورد، باران که پیش رویتاز شرم می‌چکد خوی، خورشید آسمان را
گر دشمنان چو سوسن، تیغ زبان کشیدندچون غنچه از شکایت، من بسته‌ام دهان را
ناصر ز خون دشمن، گردد جهان گلستانگر همچو تیغ حیدر، رخصت دهد زبان را