گنج

شمارهٔ ۱۶

۶ بیت
دوش آمد رخ زیبای تو در خواب مراسیل از دیده روان گشت و ببرد آب مرا
تنم از ضعف چنان شد که نمی‌یافت دگرعقل هر چند که می‌جست به مهتاب مرا
در سر زلف تو بستم دل و می‌دانستمکه شود کار چو شاگرد رسن تاب مرا
من از آن روز که ابروی تو دیدم چون ماهروی در قبله شد و چشم به محراب مرا
ناصر از خاک در دوست مجو هیچ مرادکه گشاد از نظر اوست درین باب مرا
باز کار دل من با شب هجران افتادوقت آن است که بدرود کند خواب مرا