شمارهٔ ۱۷
آن سیه چرده که خورشید غلام است او رانور چشم است که در دیده مقام است او را
هیچ کس نیست که پنهان نظرش با او نیستتا نظر با که و خاطر به کدام است او را
آفتابی ست رخ او که زوالیش مبادهر سحر مطلع اقبال به شام است او را
چشم او میخورد از خون دل ما بادهای خوش آن مست که این شیوه مدام است او را
گفتمش گر دل ما رفت به چین زلفتهر دم از دیدهٔ غم دیده پیام است او را
ماه در دل ز هوای تو نشانی داردذرهای پرتو مهر تو تمام است او را
هر که روزی شب هجران تو را دریابدخون حلال است، ولی خواب حرام است او را
حبذا خندهٔ ساغر که مدام از لب یاردور در گردش و ایام به کام است او را
این همه هست ولی زهره ندارد ناصرتا بپرسد ز رقیبان که چه نام است او را