شمارهٔ ۱۸
میکشد عشق تو سوی خود دل دیوانه راهست سوزی کو به شمعی میکشد پروانه را
سیل چشمم رفت و ویران کرد بنیاد دلمچون ز درد و غم نگه دارم من این ویرانه را
میل خالت دارم و اندیشهام از زلف توستمرغ زیرک خالی از دامی نداند دانه را
شانه زلفت را به دندان میکند، بیهوده نیستتا چه دندان است با زلفت، تو گویی شانه را
عاقبت میریم و زحمت از سر کویت بریمچند خواهی راند بر من آخر این میرانه را
عاقل اندر خودنمایی رفت و من در بیخودیزاهدان تسبیح بنمایند و من پیمانه را
دیده گر بندم ز خوبان چون کنم تدبیر دلبستن در هیچ مانع نیست دزد خانه را
سوختم زین غم که باز آن آشنا بیگانه شدچون توان کرد آشنا با خویشت بیگانه را
ناصر از جانان نخواهد داشتن جان را دریغخلق جان را دوست مید ارد و ما جانانه را