گنج

شمارهٔ ۲۶۳

۷ بیت
سخن زلف تو گفتم نفسم مشکین شدصفت لعل تو کردم دهنم شیرین شد
ذوق فرهاد کم از لذت پرویز نبودکه همه تلخی کامش ز لب شیرین شد
پیش ازین راهبر اهل سعادت بودمرهزنم صوت مُغنی و می رنگین شد
نتوان داشت ز عهد تو دگر چشم وفاکه به عهد تو جفا رسم و ستم آئین شد
ماه بر گرد خود از طرهٔ شب پَرچین بستچون سر زلف تو از باد صبا پُر چین شد
بر بساط تو پیاده بنهادم رخِ زردبار گیر هنرم اسب سعادت زین شد
دل ناصر که کشیدی سر رفعت بر چرخرفت در طرهٔ مشکین تو و مسکین شد