شمارهٔ ۲۶۲
ای که از چشم خوشت رنج دلم افزون شددل بیمار مرا هیچ نپرسی چون شد
گل صدبرگ توئی در چمن حُسن امروزورق چهره ز خوناب جگر گلگون شد
از سر کوی تو بیرون نتوانیم شدنبس که جوئیم ز هر باب ره بیرونشد
عاقل دور که پیوسته زدی لاف از عقلدید ماه نو ابروی تو و مجنون شد
دل که سرفتنهٔ مستان خرابات بلاستشیوهٔ نرگس فتّان تو را مفتون شد
چسم من خون جگر همچو صراحی میریختدل صافی قدح از غمزهٔ تو پر خون شد
شعر ناصر که دهد نور به شعری ز علوّهمچو ناهید به میزان هنر موزون شد