شمارهٔ ۲۶۱
هر کس که پیش تیر ملامت سپر نشدهرگز میان حلقهٔ عشاق سر نشد
ذوق جفا و لذت پیکان غم نیافتهر دل که زخم تیر بلا را سپر نشد
هر کو غمی ندید و فراقی نیازمودنزد مقربان بلا معتبر نشد
صد روز را شب آمد و صد شام را سحریارب چه شد که این شب ما را سحر نشد
پیکی نبُرد نامه و بادی خبر نداداو را به هیچ حال ز حالم خبر نشد
مرغی نمیپرد که برد سوی گل پیامکان بلبل اسیر تو را بال و پر نشد
با ما دو دل مباش که ما با تو یک دلیمتو دل دگر مکن که دل ما دگر نشد
زان دردسر کشم که شوم بر در تو خاکای خاک بر سری که ورا دردسر نشد
ای پندگو ملامت ناصر چه میکنیمجنون به حال خویش به پند پدر نشد