شمارهٔ ۲۶۰
دیده بی روی تو تا کی رنج بینائی کَشدجان ما تا چند بی تو درد تنهائی کشد
در دماغم فکر زلف توست هر شب تا مرادر چه سوداهای فاسد عقل سودائی کشد
باد میپیمایم اندر زهد، نوعی کن مگرچشم مست توام در باده پیمائی کشد
ز آب چشمم راز پنهان تو بر روی اوفتادعاقبت خود عشق بازی سر به رسوائی کشد
ناصر از شاخ رعونت هیچ سرسبزی مجویپای گل خار جفا از دست رعنائی کشد