گنج

شمارهٔ ۲۵۹

۷ بیت
گر اشارت می‌کنی، چشم تو مردم می‌کُشدور همی‌گوئی که بخشیدم تکلم می‌کشد
در فراقت می‌کَنم جان، ور بیائی جان دهمروز بدبختی گدایان را تنعم می‌کشد
لعل تو بر من تبسم کرد چون تیغم زدیمن ز تیغ تو نمی‌میرم، تبسم می‌کشد
در خرامیدن مکن آلوده دامن را به خاکگر چه تو پاکی ولی ما را توهّم می‌کشد
حلقهٔ‌ زلف کژت را می‌بُرد مشاطه سرآفرین بر دست او بادا که کژدم می‌کشد
کشتهٔ آن مِی‌ فروشم من که بهر جرعه‌ایصد هزاران مست را در پای هر خم می‌کشد
حال ناصر بین که می‌میرد به زاری بی سماعور به مطرب گوش می‌دارد ترنّم می‌کشد