گنج

شمارهٔ ۲۶۴

۷ بیت
در کوی ماه‌روئی پایم به گل فرو شدسر خیل نیکنامان رسوای شهر و کو شد
ای صبرِ پای برجا منزل به کوی او کنکان دل که بود وقتی اکنون از آنِ او شد
عقلم ز دور بینی جان گفت لعل او رابا عقل خرده دانم بسیار گفت و گو شد
هستیِ ما ز مهرش چون ذره شد هوائیخاک وجود عاشق بر بادِ آرزو شد
در دیده عکس رویش عکس گلی در آب استدر دل خیال لعلش، چون باده در سبو شد
گفتم نکو شود دل از درد عشق روزیاین هم که سوخت کلّی از درد آن نکو شد
تنها نگشت ناصر در راه عشق گمرهدر وادی مَحبت صد کاروان فرو شد