گنج

شمارهٔ ۴۴۱

۶ بیت
من گرد مستان بارها، چون جام مِی گردیده‌امجز لعل دلبر حاصلی، بی حاصلم گر دیده‌ام
سودای چشم خویش را، حالی ز سر بیرون کنماز عکس نور روی تو خالی شود گردیده‌ام
جانم نگنجد در جهان، تا تو نپنداری که منچون گنج در کنج خراب آباد تن گنجیده‌ام
تا خامه از سودای تو آورد حرفی بر زبانمن نامه‌وار از تاب غم، برخویشتن پیچیده‌ام
مطرب به راه راست خوش، ما را صلائی می‌دهدتا قول او بشنیده‌ام، قول کسی نشنیده‌ام
نالیدن ناصر چو نی، باشد ز دست همدماناز ناله نالی گشته‌ام، هر دم از آن نالیده‌ام