شمارهٔ ۴۴۲
بسیار در هر گوشهای من گوش را مالیدهامتا چون رباب از گوشهٔ آواز او نالیدهام
چون نال گشتم ناتوان از بس که خون خوردم چو نیتا تو نپنداری که از باد هوا نالیدهام
اشک روان خویش را بر روی دیده ره دهمتا من در آب چشم خود، از تو خیالی دیدهام
هر شب که مه را دیدهام، از تو خیالی جستهامهر صبحدم من از صبا از تو خبر پرسیدهام
چون بید خنجر میکشد بهر نگهبانی گلهر گه که بادی میوزد، بر هر گلی لرزیدهام
ای گل تو بر شاخ طرب رعنا و تر بشکفتهایتو خنده میزن خوش که من جون ابر خون باریدهام
تا رفتهای ای نور چشم از دیدهٔ ناصر برونچون قطرههای اشک خود، در خاک و خون غلتیدهام