شمارهٔ ۴۴۳
من اگر از سرِ مستی به جنون پیوستمبه سر دوست که دیوانه نیام، سرمستم
من ازین هستی بیخود به گمان میافتمنیست معلوم که من نیست شدم یا هستم
من جدا مانده بُدم، قطره صفت، از دریاباز من سیل شدم، جزو به کل پیوستم
تن من از پی کاری به جهان آمده استتا نگوئی تو که از دوست جدا بنشستم
بلبل باغ بهشتم، تن من سرو من استتا بدانی که درین دام مگر پابستم
ای مقلد تو مرا چند ملامت گوییمن همه دوست شدم کلی و از خود رستم
دلم از پردهٔ ناموس قفس ساخته بودمرغ زیرک شدم این دام ز هم بشکستم
تو ازین حالت من رنجه مشو، غصه مخورکه به یکدم قدح باده بگیرد دستم
مرده بُد ناصر و جان داده و پوسیده کفنبوی تو یافتم، از گور روان برجستم