شمارهٔ ۴۴۴
من غیر سر راه تو راهی نگرفتمجز خاک درت هیچ پناهی نگرفتم
دیروز مرا چشم تو خنجر زد و خون ریختدردا که بدین حال گواهی نگرفتم
آهم به فلک میرود از ضعف، چرا دوشچون آه زدم، دامن آهی نگرفتم
در کیش تو گر شد دل من بسته چو تیرتکافِر نشدم، کیش تباهی نگرفتم
دیدم مه روی تو و در حلقهٔ زلفتخود بسته شدم، او به گناهی نگرفتم
از بیم رقیبان ز گلستان تو یک گلبسیار بود برگ گیاهی نگرفتم
شکر است بر احوال تو ناصر که زمانهدر دام خود از دانه کاهی نگرفتم