شمارهٔ ۴۴۵
هر گه که یاد آرم لبت، از گریه در خون اوفتممست و خراب و بیخبر، زان لعل میگون اوفتم
در خواب نازست آن صنم، از حال شبهایم مپرسمُنعم کجا داند که من، در کنج غم چون اوفتم
یک قطرهام من بر زمین، از ابر رحمت آمدهدر خاک غلتان میروم، باشد به جیحون اوفتم
عشق ازل گوید که من، در سینهها پیدا شوماز روی لیلی هر زمان، در چشم مجنون اوفتم
قانون عشق ای پارسا، از عاشق گمره مجوزین درد اگر یابم شفا، دیگر به قانون اوفتم
از مسجد افتادم برون، نزدیک شد از دیر هماین ننگ را من چون کنم، کز دیر بیرون اوفتم
ناصر خراب زلف توست، بگذار تا بیند رختچون مار زخمی زد مرا، در بند افسون اوفتم