گنج

شمارهٔ ۴۴۰

۷ بیت
من ز دست تو داستان شده‌امدستهٔ جمله دوستان شده‌ام
نتوان گفت که در رخت روشنکه ز چشم تو ناتوان شده‌ام
تا دهان و میان تو دیدمهمچو موئی از آن میان شده‌ام
آنچه گویند آن تو داری آنمن چنین از برای آن شده‌ام
تا در آئی به خانه‌ام چون تیرسخت گشته چون کمان شده‌ام
همچو ناصر برای درّ سخنغرقهٔ بحر بی کران شده‌ام
تا به دست آورم گهر، چون تیغمن همه سر به سر زبان شده‌ام