شمارهٔ ۴۳۹
خراب کردهٔ چشمان پرخمار توامبه هم آمده زلف تابدار توام
مرا مران تو به خواری که زار میمانماگر چه خوارم و زارم، نه خوار و زار توام؟
به دوستی که مکن دشمنی تو با دل منچه دوستی که ندانی که دوستدار توام؟
خیال زلف تو با خاطرم همیگویدکه من شکسته پریشان روزکار توام
دلم برفت و به جان این خبر رسید ز اوبیا، بیا، که من اینجا در انتظار توام
قرار دادی و گفتی که با تو پیوندمسر از قرار مگردان که بیقرار توام
تنم چو شمع بسوزد تمام سر تا پایاگر تو را به زبان بگذرد که یار توام
نه روی حور همیخواهم و نه باغ بهشتتنعم است مرا اینکه در جوار توام
شبی بگفت به ناصر خیال دوست مرنجکه من چو اشک شب روز در کنار توام