شمارهٔ ۴۳۸
در سر من هست هوای مدامسوختم از پختن سودای خام
عود بزن، عذر میار ای پسرخوش نبود عذر مرا ای غلام
جان به لب آورد ز تلخی قدحوز لب شیرین تو نگرفت کام
نور دهد خانهٔ چشم مراپرتو خورشید می از عکس جام
بندهٔ خاصیم، مده انتظارگر نظری میکنی از لطف عام
از خم ابرویِ تو محراب داشتیافت از آن بیت حرام احترام
رفت چو ناصر به حجاز از عراقهر که خبر یافت ز سرّ مقام