شمارهٔ ۴۳۷
مرا ز درد تو خون دل است و دُردی جامدوای سوختگان نیست جز بادهٔ خام
نه نونیازیام امروز با می کهن استکه ما ز روز ازل بودهایم مست مدام
حریف حسن ز ساقی و جام میبیندنقوش غیب ز آغاز کار تا انجام
فقیه مدرسه فتوی همیدهد در شهرکه خون خلق مباح است و باده حرام
مرا چو بربط و نی گوش و دیده بر چنگ استچرا که پیر طریقت است و رهنمای مقام
بنوش باده که دوران جام جمشید استچه بیم از آنکه کشد چرخ خنجر بهرام
از آن به ننگ برآورد نام خود ناصرکه پیش عاشق بیچاره ننگ باشد از نام