گنج

شمارهٔ ۴۳۶

۹ بیت
رفتم گر از نشستن ما می‌شوی ملولزین در کجا روم که بیابم درِ قبول
محکوم را اگر بکشی حکم از آن توستما گوش دل نهاده به حُکمت کما یقول
سوز درون به آب سرم کم نمی‌شودنار من اشتیاقک فی القلب لاتزول
دل پیش توست، با تو کند شرح اشتیاقدر یک ورق تمام نگنجد سخن ز طول
پروانه را چه بود که خاطر به شمع دادمسکین دلش به سوختن خویشتن عجول
حاشا که در خیال من آید وصال اوفرهاد را چه سود که شیرین شود ملول
عقلم نمی‌گذاشت که چشمم در او بودزان ره نرفت دل که گمان می‌برد عقول
قهر آیدم ز باد که پیغام او دهدما را خیال دوست کفایت بود رسول
ناصر گمان نداشت که آن شاهباز راروزی در آشیانهٔ بختش بود نزول