شمارهٔ ۴۵۳
جز دل کسی ندارد، اندیشه از غبارمجز دیده کس نیارد، آبی به روی کارم
در بحر عشق جانان، جانم رسید بر لبباشد که از میانش، ممکن بود کنارم
صد برگ دارد آن گل، من صد نوا چو بلبلگر چه یکی نمایم، در قوّت هزارم
هر کس چو سرو با خود، دارد سری و برگیمن ترک سر بگفتم، چون برگ سر ندارم
نامم میان رندان، از سروری بر آیدگر در شرابخانه، روزی به سر بر آرم
دریا کشم که هر دم، کشتی به لب رسانمبا جام چون صراحی، من سر فرو نیارم
از بحر شعر ناصر، دُرها همیبرآردباشد مگر خوش آید، یک دُر به گوش یارم