گنج

شمارهٔ ۴۵۲

۸ بیت
تا زلف تو برداشتم و روی تو دیدمدر وصف نیامد که چه دیدم، چه کشیدم
جانم شب هجر تو چو ساغر به شب آمدوز لعل تو یک روز به کامی نرسیدم
بادا شبِ تو خوش که من بی سر و بی پایبر بوی تو چون باد به هر کوی دویدم
صد فاتحه خواندیم و دمیدیم به اخلاصوز مهر تو صبحی به سعادت ندمیدم
در پرده مشو تا من غم‌دیده ببینمآن وعده که از جنت فردوس شنیدم
یک روز چشیدم ز می وصل تو جامیدستار کشان، رقص کنان، جامه دریدم
کونین بهم برزدم و مهر تو جُستماز پوست برون آمدم و مغز گزیدم
گفتم که نویسم سخنی از دل ناصرتر شد ورق از نوک قلم خون بچکیدم