شمارهٔ ۴۵۱
اگر آن یار کند بند جدا از بندمبندهام باز و به صد نوع بدو پیوندم
خون بها نیست بر آن دلبر اگر خونم ریختدل نبَرکندم از آن یار اگر جان کندم
گل صد برگم اگر برگ ندارد چه زیانابر از این غصه همیگرید و من میخندم
در جهان اهل دلی نیست که با واعظ مااینقدر پند بگوید که نگوید پندم
نیست خرسندیام از وصل تو ای جان جهانور نه با وصل تو ای جان جهان خرسندم
چو تو حاجت به در غیر نبردی هرگزخبرت نیست که چون من به تو حاجتمندم
میزدم بر سر افلاک قدم چون ناصرعشق تو در سرم افتاد و ز پا افکندم