شمارهٔ ۴۵۴
تو آفتابی و من ذرهٔ هوا دارمکه از هوای تو حاصل همین هوا دارم
میان چشم و دل از آب دیده خون افتادکجا است نقش خیالت که ماجرا دارم
ز خاک کوی تو کحلالجواهر آرد بادکه دیده بر گذر قاصد صبا دارم
ز یار باز نیابم به طعنهٔ اغیارجفا کنند رقیبان که من وفا دارم
بود چو سروسهی برگ من ز بیبرگینیام که برگ ندارم ولی نوا دارم
به بوی آنکه به رنگی چو گل برآئی خوشچو سرو بر سر پا دست بر دعا دارم
طلوع همچو تو ماهی به منزل ناصرز طالع است من این منزلت کجا دارم