شمارهٔ ۵۴۳
بر در دل حلقه زد، زلف چو زنجیر اوجان به در آمد که کیست؟ گفت که دلبند تو
مشکل کار مرا، از خم ابرو گشادباد صبا بوی برد، حال دلم مو به مو
دیده ز رویش بدید، صورت ایمان درستزلف وی از کفر باز بست شکستی در او
قم قم قمری به صبح، گفت که قم الصبوحکاسهٔ سر جام ساز، قمقمهٔ دل سبو
بوی نبردم چو باد، از گل رویش ولیعمر چو بلبل گذشت در سر این گفتگو
حالت ما زان سبو هست چو غنچه به رنگمستی ما زان قدح هست چو نرگس به بو
چشمهٔ چشم مرا آب به جو میرودتا چه به روی آیدم آخر از این جستوجو
تا چو غبار درش راه به کوئی برمهمچو صبا میروم در به در و کو به کو
های هوایت گشاد مست چو نرگس دو چشمدر دل ناصر بماند غلغلهٔ های و هو