گنج

شمارهٔ ۵۴۲

۷ بیت
او آئینه است و هر طرفی روی‌ها دارد اوروشن همی‌شود هنر و عیب ما در او
هر گه که بنگریم در ابروی و قامتشمعلوم می‌کنیم کژ و راست را در او
تزویر و زرق صومعه و خانقه پر استخوش وقت میکده که نگنجد ریا در او
رندی که پر ز بادهٔ صافی بود چو جامبهتر ز صوفی‌ئی که نباشد صفا در او
در راه بت، پسر، من از آن می‌روم به سرکان راه تنگ بود و نگنجید پا در او
بی صدق راز صحبت رندان چه فایدهبد گوهر است، اثر نکند کیمیا در او
دل شمع روشنی‌ست که می‌میرد از هواناصر چنان مکن که در آید هوا در او