شمارهٔ ۱۰۵
مشتاب یکدم ساربان، کز گریه پایم در گل استرحمی که این سرگشته را، پا در گل و ره در دل است
من خود نخواهم شد ز جان هرگز به آسانی جداگر جان جدائی میکند، کارم به غایت مشکل است
وقت رحیل آن ماه را، گفتم که در محمل نشینگر حمل بر جان میکنی، شاید که آن هم محمل است
گه خیمه بر چشمم زند، گاهی فرود آید به دلمنزل به منزل میرود، وان مه که جانش منزل است
جانان سفر کردهست و جان، آهنگ رفتن میکندنتوان به زورش داشتن، چون او به جانان واصل است
هر منزلی کان مه رود، از دل نخواهد شد برونچون او محیط عشق شد، هفت آسمان را سایل است
ناصر میان پا و سر، فرقی مکن در راه اوعاشق ز سر سازد قدم، گر در مَحبت کامل است