شمارهٔ ۱۰۶
تو در بری و دیدهٔ بدخواه بر درستبر در چه باک دشمن، گر دوست در بر است
چشمت به نوک غمزه مرا تیر دوز کردزلف تو را هنوز چه آشوب در سر است
بلبل به باد میرود از درد هر زماناز حسن و ناز در سر گل باد دیگر است
تا من رخ تو را به صفت مهر گفتهامشرمندهام که وصف جمالت نه در خور است
از بس که خون گریستهام بر در تو دوشپر خون شدهست خاک در و آستان تر است
گر خاک بر سرم کنی از کوی خویش کنزانرو که خاک پای تو بر سر نکوتر است
ناصر ز تیغ تو نتواند که سر کشدکان حکم قاطع است که بر ما مقدر است