شمارهٔ ۱۱۲
گلست آنکه ز حسنش جهان گلستان استاز او به هر چمنی صدهزار دستان است
چو غنچه گر دهن او به خنده پیدا شدهنوز زیر لبش خندههای پهنان است
دل صنوبری غنچه را صبا بِرِبودکه سرو بر سر گل هچو بید لرزان است
بریز خون صراحی که خونبها ساقیهزار جان گرامی دهیم و ارزان است
مرا تو عمری اگر عهد بشکنی چه عجبکه عهد عمر به ما سخت سست پیمان است
دعاست روی تو را سورتی که بر ورق استشفاست شهد تو را آیتی که در شان است
چو باد صبح دم از زلف او مزن ناصردرین حدیث که پیچیده و پریشان است