شمارهٔ ۱۲۳
صبحدم بر آستانش بیدلی خوش میگریستکس نگفتش کز کجائی، خون دل از بهر چیست
دهر چون گل مینشاند هر دمم در خاک و خونخاک خواری بر سر من، این چه عمرست، این چه زیست
در شب هجران به شمعی صحبتم افتاده بودگاه من بر شمع و گاهی شمع بر من میگریست
تا سرم بر جاست سرتاپا فدای نام توستاز سر سر درگذشتن سهل کاری سرسریست
کُشت ناصر را کمان ابرویت از تیر چشمکُشتهٔ خود را تو باری هیچ میدانی که کیست