شمارهٔ ۳۸۰
چشمان تو کشیده کمان و گشاده تیردل را کنند غارت و جان را برند اسیر
تیره است بی تو چشم من ای ماه، رخ گشایدر پا فتاد کار من ای دوست دست گیر
چشمم بس است، بیش مبین رو در آینهتا حسن بینظیر تو را ناورد نظیر
مژگان تو ز جوشن پرهیز و درع صبرمیبگذرد چو سوزن پولاد از حریر
از زاهدان گریخته چون روغنم ز آبآمیخته به عشق بتان همچو شهد و شیر
ما را به بوی زلف تو مجلس معطر استمجمر ببر که در سر ما باشد آن عبیر
واعظ مگو که ناصر از آن سو نظر مکنکاو دیده بر ندارد اگر دوزیاش به تیر