شمارهٔ ۲۱۰
عشق تو روی ما ز عدم در وجود کردچیزی نبود، مهر رخت هرچه بود کرد
بر درد ما ز ماتم هجر تو تا ابدخورشید چرخ خرقهٔ گردون کبود کرد
بوئی در آب و گِل ز گُل عارض تو بوداز بهر آن فرشته به آدم سجود کرد
صوفی منال بیهوده چندین که چوب خشکتا کل نسوخت درد سر آورد و دود کرد
ما بی عمل به جنت اعلی رسیدهایمای بیخبر خدا نشنودی که جود کرد
فکر جهان بی سر و پا کار عقل نیستعاقل خبر نداشت که دیوانه سود کرد
شاخ درخت عشرت ما تازه میشوددر باغ عیش از آب روانی که رود کرد
ناصر تو را به رندی و دیوانگی مثلذوق شراب صافی و عشق سرود کرد