گنج

شمارهٔ ۵۹۰

۷ بیت
مختار نبودم که فتادم ز تو دوریدرمانده‌ام ای دوست به هجران ضروری
بیرون مرو از سینهٔ بی‌کینه که جانیغایب مشو از دیدهٔ غم‌دیده که نوری
هر نامهٔ موزون که به سوی تو نوشتماز مشک کشیدم رقمی بر گل سوری
مضمون همه این بود که ما تشنهٔ شوقیمعنوان همه این بود که از ما تو نفوری
ای آنکه دلت را هوس حور و قصور استدیدار طلب کن که تو در عین قصوری
مجنون شدم از غایت بی صبری و در عشقدردا که مرا نیست دوا غیر صبوری
دوشینه خیال رخ او گفت که ناصرنزدیک شدی با عدم از محنت دوری