گنج

شمارهٔ ۵۸۹

۹ بیت
ای که در دیده خیال تو کند پرده‌دریتا کی از دیدهٔ صاحبنظران پرده دری
باز آیم ز همه گر ز درم باز آئیبگذرم از سر خود گر ز سرم بر گذری
گفته‌ای دل مده از دست و نظر با خود دارنظرم پیش تو خود نیست، تو پیش نظری
خبر بی خبران بر همه آفاق رسیدتو هنوز از خبر بی خبران بی‌خبری
جان سپر ساخته‌ام پیش خدنگ چشمتدر جهان نام بر‌آورده‌ام از جان سپری
پاک گشتیم چو آئینه ز خود هر وقتکه به خود شیفته گردی به سوی خود نگری
ای صبا در سر زلفش مرو و جان مطلبکه همه وقت از آن دام بلا جان نبری
من چو بلبل به فغان آمدم از شوق ولیبرگ فریاد ندارد گل صد برگ تری
دوش در خون شده خار مژهٔ ناصر دیداز حسد لرزه بر افتاد به برگ طبری