شمارهٔ ۵۸۸
ای بر رخ چون روزت شام خط زنگاریبی زلف و رخت دارم روزی چو شب تاری
در بارگه وصلت بارم ندهی باریگر کار کند همت ور یار کند یاری
یاران همه گر یاری با یار نمییارندای یار تو یاری کن با یار اگر یاری
از همت من دارد قد تو سرافرازیاز بخت من آموزد زلف تو نگونساری
چشمم ز رخ و زلفت چشمه است، عجب نبوددر پای گل و سوسن گر آب شود جاری
از چشم چو عمانم ابر مژه برخیزدوز هند کند هر دم در روم گهر باری
پیش تو کمان از زور، زه برد و کمر از زرچون زور و زرم نبود، چاره چه بود، زاری
ای یار عزیز از تو عزت طلبد ناصربیچاره بُخاری را تا چند بود خواری