گنج

شمارهٔ ۵۸۷

۸ بیت
خون دل هست اگر عزم شرابی داریجگری دارم اگر میل کبابی داری
خانهٔ دیدهٔ غم دیده تماشاگاهی‌ستهیچ در سر هوس گوشهٔ آبی داری؟
دوش در کوی تو رفتم، سگ کویت گفتابنه اینک سر و خشت ار سر خوابی داری
مه نو پیش تو با حاجب او لاف زندچو غلامان مگر او را تو رکابی داری؟
لب لعلت ز قدح خون جگر می‌نوشدتا نگوئی که در آنجا می نابی داری
ای می از عکس رخ یار گرفتی رنگیکه چو گل خرمی و بوی گلابی داری
طاعت خام مکن تا به سر خم ننهمآنچه‌ ای گوشه‌نشین رَخت ثوابی داری
کار ناصر به عدم می‌کشد امروز طبیبچاره‌ای هست بگو، هیچ جوابی داری؟