شمارهٔ ۵۹۱
به دور چشم تو مستی خوش است و مخموریز روی پرده برافکن خلاف مستوری
چو نور روی من از عکس روی روشن توستچو نیک مینگرم ناظری و منظوری
من آدمی نشنیدم چو تو پریچهرهملک ز دست تو دیوانه گردد و حوری
به گرد خاطر معشوق غم نمیگردداگر تو را غم عشاق نیست، معذوری
چو شمع در شب هجران به سوز میسازمکسی مباد گرفتار داغ مهجوری
مرا شراب ز گریه است و مطرب از نالهحریف همدم من عاشقی و رنجوری
درید غنچه به بویت لباس ماتم راز رنگ روی تو گل یافت خلعت سوری
چو قطره دورم از بحر عشق و نزدیک استکه در میانهٔ ما مرتفع شود دوری
اگر به سر اناالحق نمیرسی ناصرمیسرت نبود داروگیر منصوری