شمارهٔ ۵۹۲
دوشینه میگفت نالان اسیریکس را نیاید رحم از فقیری
هرکس به یاری در هر دیاریمائیم و تنها آه و نفیری
من صید ترکی گشتم که داردرابرو کمانی وز غمزه تیری
جان را به بوسی دادم که هست اوبسیار بخشی، اندک پذیری
ناصر نه آن است کز تو گریزدتن را نباشد از جان گزیری