شمارهٔ ۵۹۳
ضعیفان قوی چون مور دل دارند جان بازیتو ترک نیک بد خوئی و تازی تیر میتازی
غراب زلف تو بر طوطی خط میزند پهلوتذرو عارضت با چنگ شاهین میکند بازی
نماند نام گمراهی اگر دیدار بنمائیبر افتد رسم مستوری، اگر برقع براندازی
خود آئی و رقیبان را نیاری، یار ما باشیخدائی بر نمیتابد، که باشد شرک انبازی
برون از دایره نایم، گرم چون دف زنی بر رخسر اندر پیش میدارم، گرم چون چنگ بنوازی
چو شمعت دل نمیسوزد، گرم چون عود میسوزیاز آن با سوز میسوزم، که تو عودم همیسازی
چو زلف عنبرینت بر سر آتش همیسوزماز این غیرت که با زلف تو دارد سایه همرازی
اگر چون نارون قد سرافرازت روان گرددنماند سرو رعنا را سر و برگ سرافرازی
ز شمع روی او ناصر در آتش رو چو پروانهقفس درهم شکن بلبل، چرا در بند آوازی؟