گنج

شمارهٔ ۵۹۴

۷ بیت
به روز وصل از رویت، چو برقع می‌براندازیمن از خود می‌شوم غایب، تو با خود عشق می‌بازی
کبابی سازم از بهر تو خود را همچو پروانهاگر ای شمع مومین‌دل، شبی با فقر ما سازی
به زیر پای تو خلقی، همی‌میرند چون مورانسوار من ببین باری، که مرکب بر که می‌تازی
چو من از امتحان عشق خالص می‌برون آیممنِ رخ زرد را چون زر، در آتش چند بگدازی
سحرگه مرغ می‌گوید، دریغا گر نبودی دیخزان را یاد کن ای گل، به حسن خود چه می‌نازی
نخیزد همچو تو سروی چمن را در گل‌اندامینباشد همچو من بلبل، جهان را د رخوش آوازی
به بازی گفتمش جان می‌دهم از بهر یک بوسهبه خنده گفت ای ناصر، مکن با جان خود بازی