گنج

شمارهٔ ۲۶۸

۶ بیت
عقلی که زیرک می‌نمود، از عشق تو دیوانه شداز آشنا و خویش و کس یکبارگی بیگانه شد
درد تو هر سو رخنه‌ای می‌کرد در بنیاد دلویرانه کردش این زمان، چون گنج در ویرانه شد
بگریزد از شکّر مگس، چون برفشاند آستیندر راه و رسم عاشقی ثابت قدم پروانه شد
از خان و مان آواره‌ام زین غم که دائم روز و شببا مردم چشمم چرا نقش رخت همخانه شد
ای پند گو گفتم تو را، افسون ما از غم مکنمی‌میرم از زاری کنون، افسون تو افسانه شد
جانی‌ست ناصر را که او،‌ می‌دارد از جانان جداگر جان سبکباری کند جان بدهد و جانانه شد