شمارهٔ ۲۶۹
از خیال خوبرویان چشم ما بتخانه شدوز غم زنجیر مویان عقل ما دیوانه شد
هیچ میدانی چرا سرگشته گردد آفتابزانکه او بر گرد شمع روی تو پروانه شد
نقطهٔ خال تو را تا خط مشکین دایره استمور پنداری مگر مایل به سوی دانه شد
میشود از غم دل من همچو شانه صد شکافتا چرا سر رشتهٔ زلفت به دست شانه شد
من به مجنونی شدم مشهور در هر کشوریتا به خوبی همچو لیلی حسن او افسانه شد
ز انتظار شمع رویت چشم من تاریک شدبر امید گنج وصل تو دلم ویرانه شد
گر به عشق یار ناصر آشنائی میکنیبایدت اول ز عقل خویشتن بیگانه شد