گنج

شمارهٔ ۲۷۰

۶ بیت
شبی خیال تو در خون چشم ما آمدچه آشناست که در خون آشنا آمد
خیال روی تو نقشی بر آب زد، پُر آبز نقش روی تو آبی به چشم ما آمد
صبا به کوی تو می‌رفت و جان من همراهز راه دور به همراهی صبا آمد
شبی به پیش تو گویم سوز دل تا روزچو شمع بر سر ما آنچه از هوا آمد
قضاست هجر تو بر ما، همین دانمکه جز رضا نبود چون قضا آمد
به گرد کوی تو ناصر مثال باد صباستچه گرد خیزد از او گر برفت یا آمد