گنج

شمارهٔ ۲۷۱

۷ بیت
از عشق چه گویم که مرا پیش نیامدوز غم چه نمک ماند که بر ریش نیامد
یک روز دلم رفت به چین سر زلفشعمری شد و آن خستهٔ درویش نیامد
تیری که توان بر هدف وصل تو انداختدر شست چه گیریم که در کیش نیامد
هر کس بگرفت از لب شیرین تو کامیزان نوش مرا بهره به جز نیش نیامد
گفتی که زنم تیغ جفا بر سر عشاقای خاک بر آن سر که به سر پیش نیامد
با درد تو خوش بود دل غمزده آن نیزرنجیده ز ما رفت و دگر پیش نیامد
بیگانه چنان شد که ز بیماری ناصرواقف شد و روزی به سر خویش نیامد