شمارهٔ ۲۷۲
مه نو شد و آن یار سفر کرده نیامدمعشوق جگرخوارهٔ دل برده نیامد
آزاد کنیم از پی کفارت او جانکان دلبر بد عهد قسم خورده نیامد
آزرده شد از تیغ جدائی دل و جانمو آن مرهم جان و دل آزرده نیامد
بیمار شدیم و قدمی رنجه نفرمودمُردیم و زیارت به سر مُرده نیامد
آمد به چمن بار دگر آن همه گلهاو آن سروِ به صد نازِ برآورده نیامد
افغان من از پردهٔ افلاک گذر کردوان گل که نهان گشت به صد پرده نیامد
رنجید که ناصر دهنم گفت چو ذره استهر چند که خُرد است، ز من این خُرده نیامد