شمارهٔ ۲۷۳
نتواند که ز خط تو سوادی خواندهرکه یک حرف سپیدی ز سیاهی داند
من سرگشته چو سر بر خط حُکمت دارمخامهوارم خط تو چند به سر گرداند
آتشی در دلم از روی تو افروخته استآب چشمم برود آتش دل بنشاند
همه دردسرم از دست خود است، ای ساقیبده آن باده که از دستِ خودم بستاند
گل به روی تو نماند که ندارد نوریماه میماند و چیزیش بدان میماند
آیتیام شده در شأن مَحبت نازلچه عجب زانکه براندست مرا میخواند
دل ناصر که ز سوز غم تو دریا شددر خروش آمد و چون آب سخن میراند