شمارهٔ ۵۱۱
کام دل هر گه که خواهم زان دهانهمچو شمعم آتش افتد در زبان
باد گل را گفته بویش خبرمهر مه را داده از رویش نشان
باد اگر بویش به جانی میدهدمن دهم جان را به بوی او روان
باغ هردم میکشد تیغ خلافزان بود پیراهن گل خون فشان
چشم سوسن غارت جان مراتُرک مستی است تیرش در کمان
جان ما قطره است در دریای عشقعشق او دریاست در قطره نهان
در سخن ناصر به وصف زلف اوهمچو سوسن میشود رطباللسان